تبليغاتX
سپيده دم
فرهنگي -اجتماعی - سیاسی
اینروزها بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب در حال برگزاریست بدین مناسبت فرازی از سخن مرحوم دکتر علی شریعتی با عنوان "فقر" تقدیمتان میکنم:

فقر همه جا سر میکشد ؛ فقر گرسنگی نیست ؛ عریانی هم نیست ؛ فقر چیزی را نداشتن است! ولی آن چیز پول نیست ؛طلا و غذا هم نیست. فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند ؛ فقر تیغه های برنده  ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکنید فقر کتب سه هزار ساله ایست که روی ان یادگاری نوشته اند ؛ فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود . فقر همه جا سرک می کشد ؛ فقر شب را بی غذا سر کردن نیست روز را بی اندیشه سر کردن است!!.

بنظرم واقعا زیبا گفته است پس بیائید از فرصت نمایشگاه استفاده کنیم و کتابهائی بخریم تا سطح اندیشه امان را ارتقا بخشد نه کتابهائی که دکور کتابخانه هایمان را زیبائی می بخشند .متاسفانه سرانه مطالعه در کشور بسیار پائین است و شاید از این نظر ما ملت فقیری هستیم برای همین هم هست که وضع و حالمان چنین است پس بیائید لااقل ماهیانه یک کتاب بخوانیم تا سطح آگاهیمان را بالا ببریم تا قدرت تمیز بین حق و باطل و تشخیص صداقت و پاکی را از دروغ و عوامفریبی و.... بیابیم .شروع سخن کلامی از دکتر بود با توصیه او به فرزندش این پست را به پایان می برم:

پسرم اگر میخواهی گرفتار هیچ دیکتاتوری نشوی ؛ بخوان و بخوان و بخوان و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:2  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

داستان " زیر بالهای غم " سرگذشت غم انگیز معصومه دخترک ادامس و کبریت فروش  حسن شیره ای را روایت میکند که بعلت قصور پدر در دام یک زوج قاچاقچی(رجب و اقدس ) می افتد و انها او را از تهران به زاهدان منتقل میکنند و در توزیع مواد( بصورت عروسک) از او بهره برداری می نمایند که پسری هم بنام سعید دارند رجب در درگیری با ماموران کشته میشود و سعید هم به زندان می افتد اقدس برای تامین هزینه زندگی و مصرف مواد از این کودک 5 ساله بیگاری میکشد و او را برای کلفتی بخانه افراد متمول می فرستد و در حین کار سوادخواندن و نوشتن را هم پیدا میکند سعید پس از ازادی از زندان با  معصومه که ظاهرا بسیار زیبا هم بوده و انموقع نو جوان بوده ازدواج میکند ولی دست از کارهای خلاف بر نمیدارد و معصومه را هم مورد ازار و اذیت قرار میدهد ولی پس از چندی او هم کشته میشود معصومه یکروز که برای کار از خانه خارج میشود به ترمینال مسافر بری میرود و بکمک یک زوج متعهد و برای یافتن خانواده عازم تهران میشود در حین جستجو  به خانه ای در همسایگی خانه اش میرود و دو برادر حامد و حمید که هر دو مهندس برق هستند شیفته او میشوند ولی او بیشتر از حامد خوشش می اید و با او رابطه سالم برقرار میکند ولی ناخواسته میگوید دانشجو هست و از بس  دلبسته حامد شده بوده خجالت میکشد از گذشته اش و اینکه قبلا ازدواج کرده و حتی بچه سقط کرده با حامد سخن بگوید او در تهران خواهر خود را می یابد و بکمک زوجی که او را به تهران اورده بودند و مدد کار اجتماعی بودند در کارخانه ای  بعنوان کارگر مشغول بکار میشود ولی به حامد وانمود میکند که منشی مدیر و صاحب کارخانه اقای مقدم است که همسرش را از دست داده بوده و با دخترش ساناز که او هم در کارخانه مشغول است زندگی میکند حامد همه روزه  معصومه  را به کارخانه می برد و عصر هم بدنبالش می اید ساناز که نامزدش را بدلائلی از دست داده بوده از حامد خوشش می اید و چند مرتبه در برگشت سوار ماشین حامد میشود و حتی او را بخانه خود که بسیار شیک و بزرگ هست دعوت میکند تا دل حامد را بدست اورد خواهر معصومه از اغاز از او میخواهد که قبل از اینکه روابطش با حامد عمیق شود صادقانه گذشته اش را با او در میان گذارد ولی معصومه از ترس از دست دادن حامد از اینکار خود داری میکند  ساناز حامد را جهت کار به کارخانه دعوت میکند و در انجا متوجه میشود معصومه کارگر ساده است و ساناز شرح جامعی از وضعیت معصومه به حامد میگوید  حامد  که از طرفی بسیار دلبسته معصومه بوده وقتی متوجه میشود با احساساتش بازی شده و معصومه صادقانه با او رفتار نکرده بسبار عصبانی و خشمگین میشود و ضمن دعوا با معصومه قطع رابطه میکند از طرفی اقای مقدم هم برغم داشتن سن بالا از معصومه خیلی خوشش می اید سرانجام حامد با ساناز دختر اقای مقدم ازدواج میکند و اقای مقدم با معصومه!!با این شرط که حامد رفت و امدی نداشته باشد اقای مقدم و معصومه ماه عسل به ویلای شمال میروند که ساناز با پدرش تماس میگیرد که حامد بخانه نمی اید ساناز دختر بی بند و باری بوده که در غیاب حامد که در کارخانه مشغول بوده با نامزد سابقش هم ارتباط داشته و حامد متوجه موضوع میشود و در برگشت اقای مقدم بخانه او میرود تا جریان را بگوید ولی اقای مقدم در خانه نبوده و با معصومه در حضور باغبانشان صحبت میکند هنگام خروج حامد از خانه اقای مقدم را می بیند اقای مقدم که از حامد قول گرفته بوده در خانه انها نیاید  خشمگین میشود و با حامد درگیر میشود در این درگیری سر حامد به بلوک خیابان میخورد و خونریزی شدید . او را به بیمارستان می برند ولی می میرد معصومه هر چه تلاش میکند رضایت خانواده حامد را بگیرد موفق نمیشود و اقای مقدم اعدام میشود در حالیکه معصومه حامله بوده است .

"روز شد شب شد کی میخوابیدم کی بیدار میشدم گریه کنان مقدم را صدا میکردم و به جایش ماهرخ (خواهر معصومه) جواب میداد : بمیرم برایت خواهر ؛ چه بر سرت امد .دیدی چه خاکی بر سرمان شد . ناله میبکردم: دیدی در گذشته فقر چه بر سرم اورد؟ دیدی عشق با من چه کرد؟ دیدی..؟ بله عزیزان امروز دختر من 5 سال دارد 3 سال از مرگ پدرش میگذزد امروز من نزد وکیلم امدم تا از ثروتی که برایم بجا مانده یک بیمارستان و دو مدرسه و یک منزل برای کودکان بی سرپرست بسازم ."

این عبارات فراز پایانی این داستان است که سرکار خانم رویا سینا پور انرادر 374 صفحه تالیف و از انتشارات پر می باشد.

این داستان در واقع عواقب فقر و اعتیاد و بی توجهی والدین را حکایت میکند که چگونه سرنوشت اسفناکی برای  فرزندانشان رقم میخورد و اموزنده است که بنظرم ارزش خواندنش را دارد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:45  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

امروز 26 فروردین سالگرد تولدم است  از صبح چندین پیام و پیامک دریافت کردم وقتی بخانه امدم از فرط خستگی یکساعتی استراحت کردم که یکی از دوستان قدیمی مرا برای امر مهمی و مشورت به جلسه ای در منزلشان دعوت کرد دو ساعتی انجا بودم که خیلی هم خوش گذشت بخانه بر گشتم و ماشین را در پارکنیگ منزل پارک کردم و وارد خانه که شدم دیدم تاریک است ناگهان شمعها و فشفشه ها  روشن شد و اهنگ "تولدت مبارک " با ولوم بالا بصدا در امد  و دیدم در غیابم اعضای خانواده تدارک جشن تولدی غافگیرانه را دیده اند البته سالهای قبل هم مشابه ان انجام داده بودند خلاصه کاملا سورپرایز شدم و جایتان خالی جشن اگر چه فقط در جمع خانواده و کوچک انجام شد اما بسیار برایم جالب و جذاب بود  کادو دریافت کردم کیک بریدم و کلی عکس و فیلم گرفتیم که قطعا برایم در اینده خاطره انگیز خواهد بود بهر حال ساعاتی در فضای جشن و شادی قرار گرفتم و مرا از  روحیه  کسل کننده ای که داشتم خارج نمود از همه عزیزانم بویژه همسر مهربانم و فرزندان گلم  که زحمات فراوانی کشیده بودند تشکر و سپاسگذاری میکنم و امیدوارم اگر عمری بود  بتوانم بهتر و بیشتر در کنارشان باشم تا فضای خانه بیش از پیش گرم و صمیمی شود واقعا به داشتن این عزیزان افتخار میکنم و از خدا میطلبم این شادیها را از ما نگیرد و برایشان ارزوی بهترینها را دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:26  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

رمان " داغ شقایق " توسط سرکار خانم نسرین ثامنی در 306 صفحه تالیف و انتشارات "نشر چکاوک" انرا منتشر کرده است.

این داستان سرگذشت شقایق دختر اقای نیازی رفتگر شهرداری را بیان میکند که در اثر یک ماجرای کاملا اتفاقی با "ایدین" پسر مهندس  تیمسار متمول(آقای پایدار) اشنا و ایدین دلباخته او میشود در حالیکه از حدود دو سال قبل بطور غیر رسمی با مهزاد  دختر دوست ثروتمند پدر خود نامزد است و هنگامیکه موضوع را با خانواده اش مطرح میکند با مخالفت سرسخت پدرش روبرو میشود و چون نمیتواند او را از تصمیم خود منصرف کند کارآکاه !!! هوشنگ را اجیر میکند و او اطلاعات کاملی از خانواده نیازی در اختیار او میگذارد تیمسار از طریق هوشنگ با پدر شقایق وارد معامله میشود که در ازای دریافت ده میلیون تومان از تهران مهاجرت کند تا از دسترس پسر دور بماند اقای نیازی هم خیلی سریع خانه ای در شمال خریداری و با خانواده به انجا میروند و تیمسار به ایدین القا میکند که شقایق عشقش را با ده میلیون تومان معامله کرده ولی شقایق بوسیله دوست صمیمی خود ویشکا ؛ ایدین را در جریان میگذارد و نامه ای باو می نویسد اما نامه را تیمسار دریافت و انرا معدوم میکند و روابط شقایق با ایدین را خراب میکند. ایدین به شمال میرود و بدون اینکه اجازه صحبت به شقایق بدهد او را مورد سرزنش قرار داده و برای همیشه  از او خدا حافظی میکند اما شقایق از طریق ویشکا او را در جریان ماجرا میگذارد و وقتی تیمسار متوجه میشود که موضوع  برملا شده به هوشنگ ماموریت میدهد که در نقش ایدین در هتلی در محل اقامت شقایق او را مورد تجاوز قرار دهد هوشنگ اب پرتقالی به شقایق میدهد و می گوید منتطر ایدین بماند شقایق با خوردن اب پرتقال بیهوش میشود و وقتی متوجه  انچه بر سرش امده افسرده و تصمیم به خود کشی میگیرد و طی نامه ای به ویشکا علت خودکشی خود را می نویسد: "ویشکای عزیز؛ من ندانسته و نا اگاهانه قربانی خشم و کینه او گشتم و در این راه داغ ننگی بر پیشانی دارم که جز با مرگ من این لکه از دامان خانواده ام زدوده نخواهد شد و قادر نیستم زنده بمانم و شاهد مرگ و فنای تدریجی و شاهد رسوائی و سرافکندگی خانواده ام باشم من گوهر عفت خود را در حالی از دست دادم که همواره برای پاک بودن تلاش کردم اما ایدین جسم و روح مرا به لجنزار متعفنی مبدل ساخت که اب هیچ چشمه ای قادر به تطهیر ان نیست ... تصمیم دارم فردا به زندگی شرم اور خود خاتمه دهم اما خواستم تو بدانی که من به چه انگیزه ای دست باین کار زدم و بدانی من قربانی جهل و نادانی خود گشتم ........."

ویشکا پس از دریافت نامه در حالیکه می بایست در مراسم عقد خواهر شوهرش شرکت کند بهمراه شوهرش و  ایدین و مادر ایدین  بلافاصله عازم شمال میشوند شقایق با خوردن سم خودکشی کرده بود اما بموقع به بیمارستان رسانیده شده بود  و نجات می یابد ویشکا کل ماجرا را که ایدین کلا از موضوع بی اطلاع است به شقایق میگوید و پس از بهبودی در شمال با ایدین ازدواج میکند در شب عروسی هوشنگ در مراسم حضور می یابد و نامه ای به ایدین می نویسد که تعرضی به شقایق نکرده و صرفا جهت دریافت دستمزد کلان از پدرش صحنه سازی کرده است که باعث خوشحالی شقایق و ایدین میشود  این داستان همچنین به "ایوب " شوهر شهلا خواهر شقایق هم می پردازد که معتاد بوده و اعتیادش را ترک کرده و در انتها همه به خوشبختی میرسند.در مجموع این داستان از چند جهت پند آموز است:

- اعتیاد و نقش ان در تباه کردن زندگیها

-عاقبت عشقهای خیابانی گرچه این مورد ختم به خیر میشود.

-نقش اختلاف طبقاتی در ازدواجها که حتی پدر را وادار به اجیر کردن فردی برای بی ابرو کردن معشوقه پسرش می نماید.

داستان جالبیست و بنظرم حداکثر 20 ساعت وقت برای مطالعه ان ارزشش را دارد تا نظر شما چه باشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 23:42  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

روزهای پایانی سال 90 را  با همه فراز و نشیبهایش ؛ با همه موفقیتها و ناکامیهایش و با همه شادیها و تلخیهایش  پشت سر میگذرانیم و نسیم دل انگیز بهار و رایحه  خوش نوروز از راه میرسد و ما به استقبال نوروزی دیگر میرویم نوروز 91 را پیشاپیش به همه شما عزیزان صمیمانه تبریک و تهنیت عرض میکنم و از همه شما بزرگواران میخواهم که اگر تلخی از من دیده اید و یا دلگیر هستید مرا مورد عفو و بخشش قرار دهید منهم  از درگاه خدای بزرگ سالی سرشار از موفقیت و پیروزی و شادکامی و سلامتی برای همه شما ارزومندم و با یک نیایش شما را بخدای بزرگ میسپارم:

پروردگارا!

در روزهای پایانی سال:

به خواب دوستانم ؛ آرامش و راحتی

به بیداریشان ؛ آسایش و شادی

به زندگیشان ؛ عافیت و برکت

به عشقشان ؛ ثبات و وفاداری

به عمرشان ؛ عزت و طول عمر

و به وجودشان ؛ صحت  و سلامتی  عطا فرما         آمین یا رب العالمین

هر روزتان نوروز - نوروزتان پیروز

 توضیح - متاسفانه کتاب در دست مطالعه باتمام نرسید در اولین فرصت کتاب اسفند را معرفی میکنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:33  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

دیروز پس از حدود 10 ساعت کار فشرده بدلیل روزهای پایانی سال ودر حالیکه با کسی قرار داشتم و اندکی هم دیر شده بود  با عجله سوار ماشین شدم ولی بر خلاف همیشه کمر بندهایم را نبسته بودم هنوز چند صد متری نرفته بودم که پلیس داخل میدان بطوریکه دیده نشود در کمین نشسته بود و بلافاصله فرمان توقف داد و قبل از اینکه بخواهم توضیحی بدهم فورا قبض جریمه چهل هزار تومانی را صادر کرد و شب عیدی بمن عیدی داد!!! در اینکه من اشتباه کرده بودم تردیدی نیست ولی دو سوال برایم مطرح شد : نخست اینکه چرا بعضی اوقات ساعتها  بدون کمر بند از جلوی پلیس رد می شویم هیچ اتفاقی نمی افتد و گاهی هم اینچنین سخت گیرانه برخورد میشود و  دیگر اینکه چرا پلیس در کمینگاه به انتظار رانندگان متخلف می نشیند گوئی وظیفه دارد جیره قبضهایش را سریعا باتمام برساند!!!که بنظرم انجام اینکارها و  در انتظار متخلیفین ماندن کار قشنگی نیست و باعث سرخوردگی و شاید لجاجت هم بشود.واقعیت اینست که بستن کمربند ضرورت دارد ولی نوسان در اجرای قانون سوال برانگیز است خاطرم هست چندین سال قبل یکصد روز در ترکیه بودم و انجا تازه مقررات اجباری بودن بستن کمربند شروع شده بود ولی با فرهنگ سازی و برخوردهای سخت گیرانه همه در بدو نشستن در خودرو ابتدا کمربندها را می بستند و به سرنشینان نیز توصیه میکردند چنین کنند ولی متاسفانه در کشور ما اجرای این قانون  گاهی با قاطعیت اجرا و بعضا هم به فراموشی سپرده میشود و اینست که کمتر توجهی بدان میشود در حالیکه اگر این قانون بطور مداوم و پیوسته مورد توجه قرار میگرفت  شاید همه خود را ملزم به اجرای پیوسته ان می نمودند .  این خاطره را عرض کردم تا همواره در خودرو  و بخصوص در سفرهائی که در پیش است کمربندهایتان را ببندیدتا علاوه بر ایمنی  بیشتر با اینگونه برخوردها که اعصاب و روان را بهم میریزد هم مواجه نشوید

همیشه شاد و با نشاط باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:53  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

کار افرینی :101 تکنیک حل خلاق مسئله " عنوان کتابیست که جیمز ام.هیگینز انرا تالیف و اقای دکتر محمود احمد پور داریانی ترجمه نموده و از انتشارات موسسه امیرکبیر می باشد.

مترجم در پیشگفتار با طرح این موضوع که موسسه ها و افراد و مدیران هر روز با انبوهی از چالشهای ناشی از تغییرات روزافزون محیط و تکنولوژی روبرو میشوند و بر تعداد رقبا افزوده میشود برای مقابله با این چالشها باید به خلاقیت و نواوری روی اورد تا محیط کسب و کار بهبود یابد لذا باید فنون حل خلاق مسائل(CPS) را فرا گرفت که کتاب فوق تلاشی برای اموزش این فنون است.

مولف نیز با ذکر مسائلی که شرکتهائی نظیر اینتل ؛ جانسون ؛نورداستروم ؛و... با ان مواجه شده اند خاطر نشان میکند که چگونه با خلاقیت بر مشکلات خود فائق امده اند. و در تعریف نواوری و خلاقیت گفته است : نواوری یعنی اینکه یک فرد یا شرکت با استفاده از خلاقیت ؛پول می سازدسازمانها ؛مدیران و کارکنانشان سعی میکنند افکار و مفاهیم بدیعی را خلق کنند که به نواوریها منتهی خواهد شد نظیر محصولات یا خدمات جدید یا بهینه ؛فرایندهائی که باعث افزایش کارایی میشود, فعالیتهای بسیار رقابتی بازاریابی؛ یا مدیریت برتر. فرایند خلق یک چیز جدید به بدعت و نواوری معروف است چیزی که قبلا وجود نداشته است ."خلاقیت"  ؛ فرایند خلق چیز جدید ی است که دارای ارزش است.افکار تازه و بدیع زیادی وجود دارد اما چون دارای ارزش نیستند خلاق و ابتکاری محسوب نمیشوند "خلق" چیزی است بدیع و اصیل که دارای ارزش است.

خلاقیت مهارت است و هرکسی میتواند انرا فرا گیرد.برای ارتقائ سطح خلاقیت شناخت "4P" دارای اهمیت است : محصول ؛ امکانات؛فرایند؛ و خلاقیت فردی و گروهی و اگر شرکت یا سازمانی در جهت افزایش سطح نواوری خود گام بر ندارد قادر نخواهد بود از عهده چالشهای راهبردی براید.به عبارت دیگر ؛ این سازمان ابزارهای لازم برای حفظ و بقای خود و موفقیت را در اختیار ندارد.

در فرایند حل خلاق مسئله (CPS) هشت مرحله اصلی وجود دارد: تحلیل محیط - تشخیص مسئله - شناخت مسئله - فرضیه سازی - ارائه راهکار ها - انتخاب بهترین راهکار - اجرای راهکار انتخاب شده -کنترل  و سپس هر کدام از این مراحل را کاملا تشریح میکند. و نهایتا 101 تکنیک برای حل خلاق مسئله را مطرح میکند.

بنظرم در این شرایط بحرانی که بنگاههای اقتصادی و یا حتی افراد و بخصوص واحدهای صنعتی با ان مواجهند مطالعه دقیق این کتاب و اجرای دقیق ان میتواند موفقیت شخص یا سازمان را رقم بزند لذا خواندن انرا به همه دوستان توصیه میکنم تا نظر شما دوستان چه باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:34  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

سالروز شهادت امام حسن عسکری (ع) را تسلیت و اغاز امامت حضرت ولیعصر (ع) را بشما دوستان گرامی تهنیت عرض میکنم.و امیدوارم ما از منتظران واقعی ان حضرت باشیم.

           *******************************************************  

واقعیت اینست که من همواره سعی میکنم نیمه پر لیوان را ببینم و اهل سیاه نمائی هم نیستم و هرگاه با مشکلی مواجه میشوم با خود می اندیشم افرای هستند که شرایط بسیار بدتری دارند مثال مشخصش همانکه کسی از نداشتن کفش مناسب ناراحت بود به خیابان رفت و دید کسانی هستند که پا ندارند! بدین جهت همینکه از سلامت نسبی برخوردارم و زندگی متوسطی هم دارم خدا را بی نهایت سپاسگذارم اما از انچه در پیرامونم و در جامعه ای که در آن زندگی میکنم میگذرد مرا شدیدا متاثر و افسرده میکند . شما روزانه به اخبار گوش میدهید و یا در سایتها اخبار را دنبال میکنید واقعا تا کنون شده که خبر مسرت بخشی که شما را سرشار از شور و شعف  و غرور ملی کند شنیده یا خوانده باشید؟وبگردی میکنید غالبا از تنهائی - شکست - سرخوردگی - نومیدی و.... نوشته اند و کمتر کسی یافت میشود که خاطره ای شیرین را نقل کرده باشد .پای سخن دوستان و فامیل می نشینم از مشکلات و دردها و مریضیها و بدهکاریهایشان می گویند .تلفن زنگ میزند باید منتطر خبر نا خوشایندی باشیم و قس علیهذا.

راستی چرا چنین است ؟بنظرم عمده این موارد ریشه در مسائل اقتصادی دارند چون تورم وحشتناک و سطح در امدهای پائین بسیاری را شرمنده خانواده هایشان کرده است وهمین عامل باعث افزایش دزدی و نا امنی هم میشود. نوسانات نرخ ارزهای خارجی و طلا هم که همه را کلافه نموده است تحریمها بسیاری از واحدهای صنعتی را فلج و تعطیل کرده است  نرخ بیکاری هم هر روز بالاتر میرود.در مراجعه به ادارات برخی کارمندان میخواهند بهر روش شده شما را بپیچانند و کمتر به مشکل تو می اندیشند و کارهایت بشکل مطلوبی پیش نمیرود برای یک کار ساده چندین نوبت باید از وقتت بگذاری اخر سر هم معلوم نیست کارت حل شود.تازه بعضا مجبور میشوی نا خواسته باج و رشوه هم بدهی . در عرصه اجتماعی با معضلات فراوانی روبرو هستیم صبحهای جمعه که میخواهی اندکی استراحت کنی زنگ خانه ات چند بار بصدا در می اید و پشت در کسیست که با شگردهای مختلف مانند داشتن مریض یا نداشتن سرپرست و یا بچه معلول و.. دنبال پول باد اورده میگردد. وضعیت اعتیاد هم که برای همه مشخص است امشب در ارایشگاه ؛ ارایشگر صحبت میکرد که دانشجوی دختر رشته  پزشکی !!!را می شناسد که برای تامین شهریه دانشگاه تن به خود فروشی میدهد!!! در عرصه جهانی شبح جنگ بر کشور سایه افکنده که امیدواریم این اتفاق هرگز عینیت نیابد ولی امروز میخواندم که کسینجر امریکائی گفته باید کسانی احمق!! باشند که بوی باروت را در فضای منطقه (خاور میانه و بطور مشخص ایران) بمشامشان نخورده باشد که این بسیار وحشتناک است و.....

همه این موارد نشاندهنده اینست که متاسفانه جامعه ما یک جامعه شاد و با نشاطی نیست و این افسردگی مزمن فکرها را پریشان و ارامش را از بسیاری از کسانی که خواستار جامعه ای سالم و پویا و سرزنده و سرشار از تلاش و کوشش هستند سلب نموده و وقتی امید هم نباشد تکلیف مشخص است.از اینرو ارزومندیم صاحبان قدرت و انها که سرنوشت کشور به اراده و تصمیمات انها بستگی دارد با همفکری  اقتصاد دانان وجامعه شناسان و سیاستمدارن و روانشناسان برجسته و صاحب نظر تدبیری اساسی برای حل  این معضلات بنیادین بیندیشند و به کمک مردم به  اجرا بگذارند تا  جامعه اندکی احساس ارامش روانی یابد  و بسوی جامعه ایده الی پیش برویم  که ادامه این وضعیت واقعا ناخوشایند است از خدا میطلبم که دلسوزان این کشور را در این مسیر یاری نماید .نظر شما عزیزان چیست؟

بعدا نوشت:

 اخیرا شعری از استاد شفیعی کدکنی دیدم که خیلی با این پست تناسب  موضوعی داشت لذا برایتان می نویسم:

طفلی به نام "شادی" دیریست گمشدست

با چشمهای روشن براق        با گیسویی بلند به بالای آرزو

هر کس از او نشانی دارد      ما را کند خبر      این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 0:11  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

زنان و مردان با هم متفاوت اند. هیچیک بر دیگری برتر نیست .تنها نقطه مشترک انها تعلق به یک گونه است مردان و زنان در دنیاهای متفاوت ِ با ارزشهای متفاوت و طبق قواعد و قوانین  مختلف زندگی میکنند. همه این را می دانند ولی برخی مردان از پذیرفتنش سرباز می زنند .

این مطلب فرازی از کتاب "چرا مردان گوش  نمی دهند و زنان نمی توانند نقشه بخوانند" تالیف باربارا و آلن پیز است و خانمها ناهید رشید و نسرین گلدار مترجمان ان هستند و از انتشارات نشر پیکان می باشد که در ان با معرفی تفاوتها ی بنیادین مردان و زنان علت بروز اختلافات را مطرح و راهکارهائی ارائه میدهد.و در واقع به پاسخ سوالاتی نظیر:«چرا مردان نمی توانند در یک زمان بیش از یک کار  انجام دهند؟". "چرا زنان بسیار حرف می زنند  و مردان کم سخن میگویند ؟"و " چرا مردان از تخیلات عشقی و سکسی لذت می برند  ولی زنان تحت تاثیر اینگونه تخیلات قرار نمیگیرند ؟" و " چرا زنان درد دل کردن را دوست دارند ؟"و چرا مردان راه حل ارائه میدهند  ولی از نصیحت شنیدن بیزارند ؟ "و"چرا سکوت و کم حرفی مردان  زنان را ازار میدهد ؟ "و "چرا مردان در جستجوی سکس و زنان در جستجوی عشق هستند؟"و.... پرداخته است بعنوان مثال در پاسخ به سوال اخر نویسنده در صفحه ۲۸۳ می نویسد:در اغاز رابطه زنا شوئی ِ سکس همیشه عالی است و عشق جای خود را دارد زن سکس مورد نیاز را به او میدهد و مرد هم در جواب عشق ارزانی می دارد . زن و مرد در بده بستانی طبیعی نیازهای یکدیگر را ارضا میکنند . ولی این داستان همیشه باین منوال ادامه نمی یابد پس از گذشت چند سال مرد بیشتر به مسائل و کارهای مربوط به نان آوری و ارتزاق خانواده مشغول میشود .از ان طرف  خانه داری و بچه داری وقت و نیروی زن را میگیرند بنابراین سکس و عشق هم زمان متوقف میشوند .زن و مرد هر دو بیک میزان در داشتن رابطه سکسی خوب یا بد مسوول  هستند ولی اگر مشکلی پیش بیاید هریک سعی میکند تقصیرها را به گردن دیگری بیندازد . مردان باید بدانند زنان قبل از روشن کردن اجاق گاز خود احتیاج به توجه , تحسین و ستایش دارند و مردان باید ناز آنان را بکشند . زنان باید بیاد داشته باشند  که مردان این چیزها را بعد از داشتن رابطه جنسی عالی به انان خواهند داد . مرد باید پس از سکس خود را بیاد آورد و قبل از برقراری ارتباط هم انها را برای زن اشکار کند . زن هم باید امادگی کمک به مرد را داشته باشد.

کلید زندگی موفق سکس است زیرا وقتی سکس عالی و مرتب است تمام روابط به نحو چشمگیری بهبود می یابند.

مطالعه این کتاب را به همه زوجهائی که در زندگی  مشترک مشکل دارند و بخصوص زوجهای جوان پیشنهاد میکنم و حتی برای دختران و پسران هم بسیار مفید است چون در اینده با چنین مشکلاتی مواجه میشوند  تا نظر شما خوبان چه باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 13:9  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

وبلاگ واحه اخیرا به معرفی کتابی از استاد جمالزاده پرداخته که طی ان یکی از خصوصیات ناپسند ایرانیان را "دروغگو " بودن مطرح کرده است بهمین مناسبت ودر تکمیل مطالب ارزنده ان  و در انطباق با دیدگاه  و وضعیت خود مطلب زیر را تقدیم میکنم :

واقعیت اینست که زندگی فراز و نشیب های زیادی دارد گاهی انقدر احساس خوشبختی میکنی که  فکر میکنی در اوج هستی و زمانی هم کوهی از غمها و غصه ها بسراغت میاد و ترا چنان کلافه میکنه که از زنده بودن احساس پشیمانی میکنی .

منهم در طول زندگی خود شادیها و خوشیهای بسیاری داشته ام و طعم موفقیت ها و کامیابیهای زیادی را چشیده ام که خدا را از این جهت بسیار شاکرم اما سختی های زیادی هم کشیده ام و زجرهای فراوانی را هم متحمل شده ام و غمهائی مانند خوره روحم را پریشان کرده است و داغ عزیزان زیادی را هم دیده ام و بارها باران گریه امانم را بریده است . نامردی و نامردایهای زیادی را تجربه کرده ام و نامهربانیهای بسیاری دیده ام  ولی انچه در زندگی بیش از همه چیز آزارم داده است  و افکارم را بسیار پریشان نموده است همان چیزیست که استاد بیان نموده است یعنی  مواجهه با انسان نماهای "دروغگو " ؛ "فریبکار " ؛ "مزورو متملق" بوده چون ریشه ناکامیها و تلخیهای زندگیم عمدتا حول  همین محورها  بوده است بهمین جهت هماره تلاش کرده ام که از این خصلتهای ناپسند دوری جویم گر چه بعضا انسان در موقعیتهائی قرار میگیرد که ناگزیر به گفتن دروغهای مصلحتی میشود که این مطلب را هم مدیر واحه در کامنتهایش بخوبی تبیین نموده است اما در تحلیل ناکامی اخیرم   که هنوز بطور کامل از شوک ان خارج نشده ام   ( گرچه تلاش میکنم انرا فراموش نمایم)        ریشه در " دگماتیزیم " دارد که شاید انرا هم بتوان در ردیف ان خصلتهای ناروا و نا پسند بشمار اورد گرچه  در مقایسه با دروغگوئی و فریبکاری عمومیت کمتری دارد (و نمیدانم استاد جمالزاده در اوصاف ایرانیان بدان پرداخته است یا نه؟ ) یعنی با کسانی طرف میشوید که دچار "دگم اندیشی" هستند  به عبارت دیگر  روحیه انعطاف پذیری ندارند و وقتی "نه "اول راگفته اند دیگر اگر دهها دلیل و برهان منطقی هم بیاوری باز هم  حاضر نیستند نظر خود را تغییر دهند و شاید هم متوجه اشتباه خود شده باشند اما بهیچ قیمتی حاضر نیستند اشتباهاتشان را جبران کنند و" بله" بگویند و واقعا سر و کله زدن با این افراد اعصاب پولادین میخواهد و دست اخر نتیجه ای هم بهمراه ندارد  در حالیکه میدانیم که فقط علوم تجربی حالت "جزمیت و قطعیت" دارند و در سایر حوزه ها بخصوص در علوم اجتماعی و مدیریتی هیچ امری قطعی نیست و هیچ تصمیمی نیست که اگر استدلال و دلایل متقنی بر رد ان باشد بازهم براصرار بر تصمیم اولیه باشد حال تصور نمائید با چنین افرادی بخواهید به مذاکره بپردازید  و یا سرنوشت شما بنوعی بنظر انها بستگی دارد چون طرف حرف خود را "وحی منزل " میداند و دچار دگماتیزم است برای حرفها و استدلالات منطقی پشیزی ارزش قائل نیست و دست اخر بر تصمیم اولیه خود باقی می ماند هر چند به ضررش باشد اینست که انسان را کلافه و سردرگم میکند بطوریکه در بن بست قرار میگیرد .وچون خود از نزدیک با این پدیده  نا میمون مواجه شده ام از صمیم قلب از خدای بزرگ می طلبم که هیچگاه شما با چنین اشخاصی بخصوص انها که تصمیم گیرنده هستند مواجه نشوید چون بعضا تبعات ان ویرانگر و غیر قابل جبران است وبنظرم این مورد  هم دست کمی از خصلتهای ناپسندی همچون دروغگوئی  ندارد تا نظر شما دوستان گرامی چه باشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 23:39  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

در واپسین دقایق یلدا:

"یلدا "یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

"غمهایتان" به کوتاهی امروز و "شادیهایتان" به بلندای امشب باد "یلدایتان مبارک دوستان عزیز"

***************************************************************************

در ماهی که گذشت  مشکلات عدیده ای  برایم ایجاد شد و ناکامی بزرگی برایم رقم خورد که در پست قبلی بدان پرداخته ام لذا دنبال کتابی میگشتم که راه حلی برای مشکلاتم باشد و به خودباوری بیشتری برسم که بتوانم شکست را به موفقیت تبدیل کنم . کتاب "موفقیت نا محدود در 20 روز " عنوان کتابی است که انتونی رابینز انرا تالیف و سرکار خانم فریبا جعفری  ترجمه کرده و از انتشارات نسل نو اندیش است در این کتاب که در واقع کارگاه عملی موفقیت است  برنامه ای بیست روزه ارائه میدهد که با انجام درست آموزه های ان می توان به موفقیت دست یافت .

در مقدمه کتاب سخنی از دکتر کنت بلانچر اورده که مبین اعتقاد او باین کارگاه اموزشی است چون در انتها توصیه میکند :"این کتاب را با جان و دل بخوانید زیرا با شروع این برنامه بیست روزه ؛ کیفیت زندگی شما تغییر خواهد کرد پس همین حالا شروع کنید."

عنوان روز اول " قدرت درونی " است که رابینز موفقیت در این برنامه را در گرو دو اصل میداند:

-واقعا بخواهید زندگی تان تغییر یابد.

-خود را در قبال انجام  تمرینات این برنامه مسوول بدانید و اگر چنین کنید تمام آن چیزهائی که به نظرتان خواب و خیال می امد ؛ بخشی از زندگی روزمره تان خواهد شد.

در جای دیگر با طرح این سوالات که چند درصد از ماشب هنگام که از کارهای روزانه فارغ میشویم از انچه بر ما گذشته راضی یا خشنود است؟ و یا چند در صد از ما روزی را بدون اضطراب و عصبانیت و ترس گذرانده است؟ چند درصد از ما هنگام صبح با وجود خواب کافی ؛ سرحال و با نشاط از خواب بر می خیزد ؟ چند درصد از ما با علاقه و شوق به سرکار خود میرود؟ چند درصد از ما هنگام رسیدن به خانه انرژی ؛شوق و نشاط را به خانواده هدیه میکند ؟ و چند درصد از ما درامد ماهیانه خود را کافی میداند؟ او  معتقد است " همه ی ما محتاج یک انقلاب درونی هستیم " و این کتاب راهکاری برای انجام انست مطالعه این کتاب برای من جالب  و تا حدود زیادی کارساز بود گرچه دستورات انرا در حال اجرا هستم و هنوز کامل نشده و لی پشنهاد میکنم اگر بدنبال موفقیت بیشتر در زندگی هستید حتما انرا مطالعه کنید و تکالیف روزانه انرا که چندان هم دشوار نیست بکار گیرید  قطعا نکات اموزنده و کاربردی در آن وجود دارد  که میتواند راهگشای مشکلات احتمالی شما خوبان هم باشد.تا نظر شما چه باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:6  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

یکی از ارزوها و اهدافم در سال جاری حل موضوعی بود که زندگیم را دچار تحول بزرگ و اساسی میکرد و در شرایطی هم هستم که سخت بدان نیازمند بودم از اینرو از آغاز سال بطور مستمر  ومداوم کار را پیگیری میکردم تا اینکه روز شنبه 9/13 موضوع تا 99/99 درصد حل شد ه بود که ناگهان و بطور کاملا غیر منتظره مدیر مربوطه از امضای اخر امتناع و چنان کار را خراب کرد که واقعا غیر قابل جبران است درست همانند بازی کودکانه مار و پله که وقتی در نقطه پایان هستی  با ماری روبرو میشوی  که ترا به نقطه اول بر میگرداند و حتی بدتر! از نقطه 100+ به 100- برگشت خوردم این حادثه چنان مرا شوکه نمود و چنان ضربه کارسازی به اندام نحیفم وارد کرد که درد همه وجودم را فراگرفت و دچار افسردگی و سرخوردگی شدیدی شدم که طی این مدت فقط دو دفعه تصادف کردم که هردو بار هم مقصر بودم و سر وکارم به اورژانس افتاد که خوشبختانه به خیر گذشت  و به جرئت میتوانم بگویم از ناراحتی مفرط طی دو روز حداقل 5 کیلو گرم وزن کم کرده ام برای حل این معضل همه راهها را رفتم غرورم را لگد مال کردم بطوریکه به هرکسی که میتوانست در حل ان کمک کند رو زدم ولی نشد که نشد !!برخی دوستان که از عمق ضربه اگاهند انرا نامردی تمام عیار میدانند بعضی میگویند امتحان الهی است و خیری در انست  ولی این ضربه در دهه اخیر بزرگترین ناکامی  زندگیم بوده است که بدون تردید تا آخر عمرم تبعاتش دامنگیرم خواهد بود و هر چند هنوز کورسوی امیدی باقی مانده است اما بااقداماتی که صورت گرفته فرجام خوشی برای ان متصور نیستم گرچه از درگاه  خدا هم نومید نیستم و چنانچه عنایتی بکند  هنوز میشود  موضوع را ختم به خیر کرد لذا فقط باو توکل میکنم و دست از تلاش بر نمیدارم تا به حقم برسم بهر حال حضرت دوست آزمون دشواری از من گرفته است که از درگاهش میطلبم مرا سربلند بیرون اورد و از شما عزیزان هم التماس دعا دارم فقط مانده ام که این افراد که بی اعتنا و بی پروا سرنوشت انسانها را تغییر میدهند چه جوابی برای خدا دارند ؟ و چرا از شکستن بنا حق دلها خوشحال وخرسند میشوند و احساس موفقیت و پیروزی میکنند  از درگاه خداوند برای اینگونه افراد هم ارزوی هدایت دارم و امیدوارم روزی بفهمند که دل شکستن هنر نمی باشد -تا توانی دلی بدست اور

راستی نظر شما دوستان عزیز چیست؟ و اگر در چنین موقعیتی قرار بگیرید چه میکنید مرا راهنمائی فرمائید.

***)این پست راحدود 10 روز قبل نوشته ام ولی بامید حل مساله تا کنون نمایش نداده ام   اما اکنون  که لا ینحل مانده است  و منهم تسلیم قضای الهی شده ام  منتشر میکنم   و منتظر راهنمائی های ارزشمند شما هستم تا تسکینی بر  الامم باشد.و دلم را باین خوش کرده ام که : در نوامیدی بسی امید است - پایان شب سیه سفید است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1:31  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

اذر ماه سال گذشته بود که مدیر وبلاگ واحه(oasis313.blogfa.com) پیشنهاد خواندن کتابی در هر ماه و معرفی ان در اخرین روز ان ماه را ارائه نمود و منهم چون علاقمند بودم باین جرگه پیوستم و طی ده ماه گذشته بطور منظم کتابی را که خوانده بودم معرفی میکردم اما در ابانماه بدلیل برخی مشکلات شخصی و اداری و مسافرتها و ماموریتها موفق باینکار نشدم که از این جهت از مدیر واحه که مبتکر و بنیانگذار این طرح بود و سایر دوستان که مرا مورد لطف خودشان قرار میدادند پوزش میطلبم و امیدوارم اگر عمری بود و با رفع مشکلات از ماه جاری این کار را تداوم بخشم.

*****************************************************************

حدود ساعت  پنج عصر روز سه شنبه اول اذر ماه پس از سپری کردن یک روز پر مشغله و خستگی مفرط با همکارانم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ساعی برای رساندن خود به وسیله نقلیه در حال قدم زدن بودیم و باران هم نرم نرمک باریدن اغاز کرده بود که دو دختر خانم جوان 18-20 ساله با پوششی نا مناسب وبا در دست داشتن  دوربین عکاسی به من گفتند : " ممکنه چند عکس از شما بگیریم " من و همکارانم که متعجب مانده بودیم بانها گفتم: شما خبرنگار یا عکاس مجله یا روزنامه ای هستید ؟

- نه همینجوری دوست داریم عکاسی کنیم.

- شما ادم خوش تیپ تری* از ما پیدا نکردید که میخواهید از ما عکس بگیرید؟

- خوب اگر اشکالی ندارد بایستید تا عکسی از شما بگیریم.

با خود فکر کردم حالا اگر این دو از اینکار دلخوش میشوند بگذار عکس بگیرند لذا کنار پیاده رو  ایستادیم تا انها در حالیکه میخندیدند عکس بگیرند

- ممکنه به ان دوستت هم بگوئید کنار شما بایستد؟

دوستم که عجله داشت گفت بیا برویم ولی با خواهش من امد و انها چند عکس عمودی و افقی و در حالتهای مختلف از ما گرفتند.

پس از عکاسی اندو پشت سر ما حرکت میکردند بعد از مدتی صحنه ای دیدیم که متوجه شدیم انها بدنبال مشتری هستند!!!! موضوعی که در مخیله ما هم نمیگنجید از این موضوع واقعا آه از نهادم بلند شدم قبلا جائی خوانده بودم که سن فاحشگی در کشور  به کمتر از بیست سال رسیده و اکنون به عینه میدیدم جدا جای تاسف دارد که در کشوری که حکومت بنام اسلام رسمیت یافته باید شاهد چنین صحنه های اسفناکی بود. راستی چه نهاد و یا چه کسانی مسوول این ناهنجاری اجتماعی تاسف بار و دردناک هستند  و چرا دو دختر جوان که می بایست مشغول تحصیل و یا داشتن زندگی شرافمندانه ای باشند باید برای کسب در آمد تن به خود فروشی بدهند؟ اینها سوالاتی بود که مدتها ذهن مرا درگیر و افسردگیم را تشدید  کرد شاید فقر یکی از عوامل بروز چنین معضلاتی باشد اما این موضوع ریشه در هر چیزی داشته باشد شایسته ملت و کشور ما نیست و خدا کند وضعیت بگونه ای رقم بخورد که دیگر شاهد چنین صحنه هائی که واقعا  قلبها را بدرد می اورد و انسان را اندوهگین می نماید نباشیم نظر شما چیست؟

*) من و همکارانم میانسال هستیم و هیچکدام بخصوص من نه خوش تیپ هستم و نه قیافه و چهره جذابی دارم شاید فکر میکردند پولدار !!! هستیم که تازه انهم اشتباهی گرفته بودند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 1:55  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

"قورباغه را قورت بده!" عنوان کتابی جالب و اموزنده است که "برایان تریسی" انرا تالیف و خانم اشرف رحمانی و اقای کورش طارمی آنرا ترجمه نموده اندو از انتشارات راشین می باشد.

نویسنده در پیشگفتار می گوید: من بیش از سی سال به مطالعه مدیریت زمان مشغول هستم و عمیقا کارهای کسانی را که در این زمینه تخصص دارند نظیر پیتر دراکر ؛ مک کتری ؛ آلن لی کین ؛ استفن کاوی و بسیار بسیار افراد دیگر را مطالعه کرده ام و صدها کتاب و هزاران مقاله در زمینه اثر بخشی و کارائی فردی خوانده ام و این کتاب "نتیجه " انهاست .

در این کتاب کوچک 21 روش عالی برای غلبه بر تنبلی و انجام بیشترین کار در کمترین زمان ارائه شده است در فرازی از این کتاب میخوانیم " از قدیم گفته اند اگر اولین کاری که باید هر روز صبح انجام بدهی این باشد که قورباغه زنده ای را قورت بدهی در بقیه روز خیالت راحت خواهد بود  که سخت ترین و بدترین اتفاقی را که ممکن است در تمام روز برایت پیش بیاید پشت سر گذاشته ای . قورباغه شما در واقع بزرگترین و مهمترین کاریست که باید انجام بدهید همان کاری که اگر الان فکری بحالش نکنید به احتمال زیاد همین طور برای انجام ان تنبلی خواهید کرد ضمنا کار مورد نظر همان کاری است که انجام آن در حال حاضر میتواند بیشترین تاثیر مثبت را در زندگی شما بگذارد  قدیمی ها همچنین گفته اند: اگر قرار است دو تا قورباغه را بخوری اول ان یکی را که زشت تر است بخور! و منظور اینست  که اگر دو کار مهم در پیش رو دارید اول کاری را که بزرگتر ؛سخت تر و مهمتر است انجام بدهید .خود را موظف کنید که بلافاصله دست بکار شوید و آنقدر مداومت به خرج دهید تا کار را باتمام برسانید پیش از آنکه دست بانجام کار دیگری بزنید.

 در این کتاب همچنین نکات جالب از بزرگانی نظیر ناپلئون هیل ؛آلن لاکین ؛گوته ؛ماردن ؛ماتیوس ؛کمار ؛مک کی ؛ماندینو ؛ گراهام بل و...نیز نقل شده است که هر کدام از انها تاثیر گذار هستند و مطالعه این کتاب و بکار گیری آموزه های ان برای من بسیار سازنده و مفید و راهگشا بوده است تا نظر شما بزرگوران چه باشد؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 21:14  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  | 

واقعا یکی از رفتارهای بسیار زشت و چندش آور برخی از ما ایرانیها "زیر آب زنی" است که در سازمانها و شرکتها رواج  فراوانی دارد این قلیل (شاید هم کثیر ) از انسانها بدلیل حسادت و اغراض و دشمنیهای شخصی نزد مدیران رفته و به بدگوئی  انهم بعضا به دروغ می پردازند و انقدر اینکار را تکرار میکنند که بهر طریق به مدیران عالی بقبولاند فلان شخص شایستگی داشتن این پست یا موقعیت شغلی را ندارد بعضی  از مدیران هم بدون تحقیق و بررسی دست به جابجائی افراد میزنند و می بینیم بدلیل همین پدیده چه انسانهای وارسته و شایسته در سازمانها منزوی میشوند و افرادی که در چاپلوسی و تملق استادند در مصادر امور قرار میگیرند و وضعیت هم آن میشود که می بینیم!!!.

من خود در یکی ار اداره های دولتی کار مهمی دارم و مدتهاست که پیگیر ان هستم چندی قبل که کاسه صبرم لبریز شده بود نزد مدیر کل رفتم و گفتم  پرونده من که همه روال اداریش طی شده چرا مسکوت مانده و به جریان نمی افتد تا مشکلم حل شوم مدیر کل هم که از همشاگردیهای دوران دبیرستانم بود پرونده ام را خواست وقتی اوردند گفت واقعیت اینست که باید کار و مشکل تو مدتها قبل حل میشده اما عده ای از همکارانت  با نامه نگاری و یا مراجعه حضوری برعلیه تو مطالبی گفته اند و اکنون حساسیت زیادی ایجاد شده وگر انرا مطرح کنیم و به جریان بیندازیم قطعا نتیجه مطلوبی برایت حاصل نخواهد شد باو گفتم اخر این چه استدلالی است که عده ای بی سر وپا میتوانند برای فردی اینچنین مشکل ایجاد کنند و گفتم اگر این روشها  درست است و مبنای تصمیم گیریها اینست  منهم میتوانم استشهادی تهیه نمایم که بسیاری دیگر از همکاران بر صحت محتوای ان صحه بگذارند  جالب اینجاست که حل مشکل من نه تنها زیانی بدیگران وارد نمیکند چه بسا برای انها بهتر هم باشد ولی هزاران افسوس و اندوه که سرنوشتم بدلیل زیراب زنی عده ای از خدا بیخبر همچنان مبهم مانده است و واقعا نمیدانم این درد را کجا فریاد کنم چون بخاطر این ماجرا اعصابم حسابی بهم ریخته است گرچه با خود می اندیشم که "شاید خیر تو در این باشد" ولی طاقتم دیگر طاق شده است لذا موضوع را در اینجا مطرح کردم که اولا شما عزیزان راهنمائیم کنید و ثانیا بدانید با انجام این عمل زشت نفرینهای زیادی نصیب این افراد میشود چون حقی بسادگی پایمال میبشود لذا همه باید  اکیدا از ان پرهیز کنند چون این پدیده زشت که فقط از عهده انسانهای حقیر و پست و حسود بر می اید چه بسا  سرنوشت افراد را عوض کند. (البته قصد جسارت ندارم و مطمئنم خوانندگان با فرهنگ این مطلب هرگز باین کارهای مذموم دست نمی زنند )  و بیشتر برای اگاهی دادن و کمک کردن برای حذف این فرهنگ زشت از جامعه انرا مطرح نمودم چون واقعا این کارهای سخیف در شان مردم بزرگوار این مرز و بوم نیست منتظر نظرات و راهنمائی ارزشمندتان هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 23:57  توسط محمد مهدي خاني زاده بهابادي  |